
|
رفتن دلیل نبودن نیست
|
در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم بگذارتا صدف درياي دل من باشي كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید که من او را چگونه دوست داشتم ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش

عشق مرا در نگاهت تيره و تار مكن ، اي مهربان
نور چشمانت را برايم خاموش مكن، اي مهربان
من سوخته ام از اين شرار عشق، تو مرا درياب
خرقه پوش از اين باران عشق شدم ،تو مرا درياب
قفل سنگين قلبت را برايم باز كن، اي نازنين
شعر سپيد عشقت را برايم آغاز كن، اي نازنين
مي خواهم تو را، در اين لحظه هاي سخت با من باش
مي گذارم نام تو را، در اين سينه ي سبز با من باش
تو آن ستاره ي درخشان در سينه ي عاشق مني ، ميداني
تو آن زورق غريب انديشه ي ذهن عاشق مني، ميداني
مي گريزم از افسون دبده ي پر مهرت، اي جانان من
مي شتابم به سوي ان قلب خفته ومهربانت، اي جانان من
مردم طعنه ها زدند و گفتند از اين عشق پر شرار من
زآن آتشي فكندند در اين قلب بي قرار و بي رياي من
بهر فريب آنان نام تو را هرگز بر زبان نياوردم دگر
مي ترسم از اين فريب جانسوز كه من تو را نيابم دگر
مي روم تا ساحل آرام عشق يابم تو را، شيرين جان
مي سرايم لحظه هاي عاشقي خوانم تو را،شيرين جان
ميروم بي شك در اين راه تو را مي بويم اي دلدار من
غم هجران تو را همراه خود مي سازم اي دلدار من

تقدیم به تو که همچون تکه ابری سپید آسمان قلبم را تزئین کرده ای
چه شبها که با شنیدن صدای لالائی تو به خواب می رفتم به این امید که با صدای نفسهای تو از خواب بیدار شوم و لی افسوس فقط به یاد تو از خواب بر می خیزم و برای یافتن تو به هر سو می روم و با سر بلندی تمام تا پایان راه را می پیمایم تا به تو برسم . توئی که تک ستاره ء آسمان عشق من هستی به خدای عاشقان قسم که اگر در آسمان عشق من ستاره ای بدرخشد می خواهم که آن ستاره فقط تو باشی وگر نه راه یافتن ستاره ای دیگر در آسمان عشق من امکان پذیر نیست. پس ای خدای من به من یارای آن ده تا بتوانم ستاره آسمان عشقم را بیابم و بر بلندای آسمان بی ستاره خود گذاشته و هر شب با دیدن آن بخواب روم.

من به تو و عشق تو پایدارم
یک دل و یک جان به تو امیدوارم
نازی که تو داری به جهان کس ندارد
آری که کسی مثل من مرغ مینائی ندارد
جانم به فدای تو عزیز نازنینم
لایق ز تو در ره عشق من نبینم
یا رب تو چنان کن آخر کارم
لیکن جز تو کسی نیست پروردگارم
به نام آفریدگار عشق:
من و پنجره دست در دست انتظار ،پشت حوصله باغ بیدار نشسته ایم تا مبادا روزی که می آیی خواب به سراغمان بیاید.
راستی برای چندمین بار شکوفه های بهار نارنج دلم به شوق آمدنت شکوفا شدند و در خزان نیامدنت بر زمین ریختند ، پس کی می آیی؟
وقتی اشک ، مهمان آسمان چشمان من می شود در عصر نیامدنت،می فهمم که هنوز باید منتظر بمانم ، آخر تا کی می توانم تاب بیاورم ؟
شمع دلم آب شد،پس کی می آیی؟
در عاالم رویا، زندگی زیباو پر از صلح و صفاست.
اما اگر آنقدر غرق در رویا شدی که حقیت را فراموش کردی رویاهایت غروب خواهند کرد.
برای رسیدن به رویاها باید از جاده حقیقت گام برداشت.

رفتی و جات خالی شد تو خونم ،آتیش و باز کشیدی به جونم
می دونم که حرفهای قشنگت ،چیزی نیست جز اشکی رو گونم
آخ بازم داغت کوبید تو سینه ،یاد تو چقدر دل نشینه
خدایا کاری کن از بهشتت، بتونه اشکامو ببینه
رفتی جایی که کسی ندیده ،زندگی دنیا همش فریبه
شکوه از بیرا هه های غربت ، میدونم اینجا هم غریبه
یادته واست جون می سپردم ،الکی تو آغوشت میمردم
ولی تو فقط یه دفعه مردی که بگی دیگه بازی رو بردم
پایان راه عشق
ای کاش در روزی که متولد شده ام از دنیا میرفتم، بی هیچ اسم و نشانی گمنامِ گمنام
آه ،آه که در میان این آدمیان سرد یخی فقط من عاشقم!
و من زیر نگاه های آنها ذوب می شوم. سر در گریبان و خسته تر از باران.
دل کوچک نیلوفرانه باز می گیرد و در تلاطم است. راه گریه را گم کرده و در پس کوچه های زندگی به دنبال طراوت و تازگی می گردد.ودر دایرهء قسمت، خسته تر از تکرار میدود .آه دلهای آسمانی کجایید ،کجایید که راز گفتن را از سر بگیرم ، با شکفتن گلی از خواب بیدار شویم و با ترانه های قناری زرد به رقص باران در آئیم .
پرواز در آسمان خالی قلب آرزوی من است.
زندگی به سان گلی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعتهاست. زندگی را باید دوست داشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
با تاری از محبت با پودی از صفا پارچه ای به نام عشق می بافم ، پارچه ای که به وسعت عشق است .عشقهایی که مکمل زمانند، عشقهایی که زندگی اند پارچه ای که پوشش خوبی برای قلب تنهایم باشد
زندگی چیست ؟ زجر است ، نداری ، گرفتاری ، درد ویأس
دنیا را بد ساخته اند:
کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
و اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم آئین هرگز به هم نمی رسند و رنج زندگی یعنی این.....
عشق تو رو ای یارم می دونی به دلم دارم
تو بهاری و من پائیز جوونی هامو کم دارم
نرو بی تو دلم میگیره
دل بی تو تنهایی میمیره
دل بی تو اینجا گوشه گیره
بی تو من از اینجا نمی رم
من بی تو تنهایی میمیرم
رحمی بکن به قلب پیرم
و اما عشق رفت و صدای مرا نشنید این است پایان راه عشق.....
خسته ام از روزهایی که گذشت و از آینده مبهمی که پیش رو دارم .
نمی دانم تا کدامین لحظه به دنبال عشقی گرم و قلبی پر تپش خواهم گشت.
کاش صدای پای آن کسی را که قلب مرا خواهد لرزاند می شنیدم کاش .....
چگونه باور کنم که نیستی وقتی هنوز صدای گرم و مهربانت در گوش جانم شنیده می شود.
چگونه باور کنم که پر کشیدی وقتی هنوز سرمست تماشای زیبایی ات هستم.
باور نمی کنم چرا که تو در لحظه هایم حضور داری تو در زلال آبشار جاری هستی تو در لطافت عشق به چشم می خوری هنوز هستی و تا همیشه خواهی بود.
کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت.
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه
توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت توی بارون می مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتا که میای سر روی شونم می زاری
تموم قصه ها رو از دل من بر می داری
اما این فقط یه خوابه خوابه پشت پنجره
وقتی بیداری دوباره غم میشینه تو حنجره
تنها نرو ای هم قسم نذار به آخر برسم تو این خزون بی بهار منم مثل تو بی کسم
تولدی دیگر
در گلستان زندگی گل بودن زیباست و در بهار عمر شکیبایی زیباتر
نگاه آرزومند به دل گفت :چه شیرین است شراب آشنایی
دل افسرده ام به امید گفت: چه سخت است دردر جدایی
هنگامی که تک پرستوی وجودم ازآشیانش بال و پر می کشد وتنهایی وجودم رو به امواج بیکران زندگی می کند،به یادت و به یاد روزهای شاد آشنایی با او بسیار خوشبختم وهمواره سلامت و سعادت او را از درگاه ایزد منان خواهانم.
هرکه گردد مبتلا بر درد عشق
هرکه بی سامان شود در راه عشق
از وصال دوست درمانش کنید
در دیار دوست سامانش دهید
سرو، سبز زندگیم برای اینکه بمانم،همیشه خرم باش
نغمه عشق
سلام
سلام من بر کسیکه شخصیت وجودش طراوت بخشی از گلستان ادب و بوستان معرفت است.
اگر سالیان سال پس از مدت زمان طولانی از میان کوچه ها و دره های سنگی گذشته باشم و به ساحل دوستی رسیده باشم اگر قلبم را بشکافند و وجودم را دریابند درون آن فقط یک نام دیده می شود آنهم نام زیبای توست..........
بازیچه دست یار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار قاضی باشد محکوم طناب دار بودن عشق است
عشق صدای خسته من و توست،
عشق در دستان کوچک ما عمر جاودانه می یابد،
عشق صدای فاصله هاست،فاصله هایی که چشمهایمان را تشنه دوباره دیدن کرده اند.و من وتو آرام تر از هر سکوتی و عاشق تر از هر نگاهی ،نغمه عشق را می خوانیم و عاشقانه جان می دهیم
روایت عشق
(( یا رب چه چشمه ی است محبت که من یک قطره نوشیدم و یک دریا گریستم.
ای کاش می تونستم بنویسم که چقدر دوستت دارم اما افسوس که قلم یارای یاریم نیست.
ای کاش می توانستم بگویم اما دریغا که زبانم از گفتن آنچه در قلب من می گذرد عاجز است.
ای کاش می توانستم آنچه در حریم اندیشه می گذرد را در یک نگاه جاری سازم اما اگر نگاهم بی پاسخ بماند.......؟
ای کاش می توانستم قطره اشکی باشم که بر روی چشمانت بدنیا بیایم و بر روی گونه هایت زندگی کنم و بر روی لبانت بمیرم.
در دنیایی که مردانش عصا از کوری می دزدیدند من خوش باور در آنجا محبت جستجو می کنم
محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان
قلمم را بر پستی و بلندیهای این صفحات دوانیده ام تا قدمی هر چند نا چیز به آستان مقدس و با صفای تو تقرّب جویم .اگر چه یقین به خلوص خویش ندارم ام تو کرم نما و قبول فرما که چون..........
قلم بتراشم از هر استخوانم
مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده دل
نویسم بهر یار مهربانم
بهار جاودانه
به نام سایبان سایه سار عشق
باد بهار عطر گل چهچهه بلبل ونسیم سحر همه سرود عشق می خوانند و رازی را آشکار می سازند که تاکنون جرأت ابراز آن را به تو نداشته ام .قلبم گرفته دستم بسته و جسمم گرفتار است. روحم آزاد است که هر لحظه به نزدت بیاید.
فکر پرو بال می گسترد و به د نبال آن چون عقاب بلند پروازی که در جستجوی طعمه باشد هرگز تنهایت نگذارد.
زمانی که تو را چون امید زندگی در برابر خویش می یابم آنچه در گمان عشق دارم به قلب هدف می سازم کاش می توانستم به قلبت راه یابم. و به آن گنجینه پر قیمتی که داری دست پیدا کنم تا بدانم زوایای آن را چه کسی و به کدام سر و پیکر داده ای؟ تا بدانم آن کسی که افتخار محبتت را دارد کیست؟
آنگاه در صورت شکست خویش به پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین مصیبتی نابود گردم زیرا شکست عشق برای مرد حکم مرگ است.