
|
رفتن دلیل نبودن نیست
|
روایت عشق
(( یا رب چه چشمه ی است محبت که من یک قطره نوشیدم و یک دریا گریستم.
ای کاش می تونستم بنویسم که چقدر دوستت دارم اما افسوس که قلم یارای یاریم نیست.
ای کاش می توانستم بگویم اما دریغا که زبانم از گفتن آنچه در قلب من می گذرد عاجز است.
ای کاش می توانستم آنچه در حریم اندیشه می گذرد را در یک نگاه جاری سازم اما اگر نگاهم بی پاسخ بماند.......؟
ای کاش می توانستم قطره اشکی باشم که بر روی چشمانت بدنیا بیایم و بر روی گونه هایت زندگی کنم و بر روی لبانت بمیرم.
در دنیایی که مردانش عصا از کوری می دزدیدند من خوش باور در آنجا محبت جستجو می کنم
محض خاطر نازنین تو ای یار مهربان
قلمم را بر پستی و بلندیهای این صفحات دوانیده ام تا قدمی هر چند نا چیز به آستان مقدس و با صفای تو تقرّب جویم .اگر چه یقین به خلوص خویش ندارم ام تو کرم نما و قبول فرما که چون..........
قلم بتراشم از هر استخوانم
مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده دل
نویسم بهر یار مهربانم